این برنامه هم من سرپرست بودم! چه برنامه ای هم شد...!
حرکت از رشت 07.30ماسال 09.15
80 نفر بودیم و بدلیل اشتباه تابلوی راننده به جای اسب ریسه رفتیم چسلی!
حالا یه سری ها ناراحتن بخاطر تغییر مکان!
ولی خیلی هم بد نشد چون اونجا دوتا گروه دیگه رفته بودن و کاملا شلوغ بود!
یه توضیح کلی برای دوستان دادم که برنامه تغییر کرده و 45 دقیقه تا یک ساعتی پیاده روی داریم و معرفی بچه و حرکت کردیم 09.30
هوا گرم بود و یه تعداد از این موضوع حرف میزدند، بشوخی بهشون گفتم، صحبت کردم قراره بارون بیاد خنک بشه
کم کم بارون شروع شد و لحظه به لحظه شدتش بیشتر شد! در حدی که موهای من کاملا خیس شده بود!
حالا یه تعداد گله میکنن که چرا مکان رو تغییر دادید! اونجا شاید بارون نباشه! انگار که من باعث بارون اومدن شدم!
با همون وضعیت ادامه دادیم تا رسیدیم به چند تا کلبه و خونه. اونجا صبر کردیم 11.00
با وحید و پویا رفتیم با محلی ها صحبت کردیم و اجازه دادند که بریم داخل مدرسه و یکی از خونه هایی که خالی بود مستقر بشیم.
خوشبختانه در این مدت بارون هم کم کم بند اومد و تونستیم یه چند تا زیر انداز تو فضای باز بذاریم و بچه ها هرکی یه جایی نشست.
سریع دو جا دوتا آتیش روشن کردم که بچه ها لباس های خیس رو خشک کنن.
یکی از دوستان دف آورده بود، با نواختنش فضارو شادش کرد...
با یه تعداد از بچه ها رفتیم که استپ هوایی بازی کنیم، یکم که بازی کردیم یکی از دوستان با نشانه گیری اشتباه و عجله کردن توپ رو راهی دره کرد!!! توپ رفت و بازی هم تعطیل! منو احسان رفتیم دنبال توپ و تا پایین پایین رفتیم ولی اثری از توپ نبود! ولی خوبی اومدنمون تا پایین این بود که دیدیم مردم بومی عرض رئددخونه رو سد کردند و یه جایی آب خوبی جمع شده و محل خوبی برای شنا کردنه و برگشتیم اومدیم بالا و کوله برداشتم و با یه سری از بچه ها رفتیم برای آبی به تن زدن. آب یخ بوددددددددددد... منو پویا و پیام و شکیبا و یه پسر بچه هم به اسم شاهرخ که دمش گرم شنا بلد بود، رفتیم توی آب. بعدش جمال هم اومد.
کل استرس و اعصاب خوردی برنامه رو این آب سرد ازم گرفت...
اومدیم بالا و جمع کردیم و حرکت 16.00
یکم که اومدیم پایین یه جای مناسب پیدا کردیم و عکس دست جمعی مون رو گرفتیم.
و ادامه مسیر...
چند دقیقه قبل رسیدن به مینی بوس ها یه دستشویی عمومی بود که اونجا گروه رو نگه داشتیم تا بچه ها به رفع حاجت خودشون برسن 17.00
و ادامه مسیر 17.20
مینی بوی ها 17.30
حرکت 17.45
رشت 19.10
خونه 19.20
حرکت از رشت 06.45
پای کوه 08.15
گشت رودخان 09.40
52 نفر بودیم.
من شب قبل نخوابیده بودم! همین که رسیدیم گرفتم خوابیدم! نیم ساعتی شد که بچه ها صدام کردن که حرکته واسه آبشار دوقولو! بلند شدم دیدم اصلا حالی ندارم، گفتم نمیام ولی دیدم همه بچه ها دارن میرن! گفتم میام.
حرکت کردیم 10.20
45 نفر شدیم.
یه جایی که میشد موند گروه رو نگه داشتیم و گفتیم هرکی که میخواد میتونه همینجا بمونه و بقیه ادامه بدن 11.40
منو علی آقا هم موندیم با بچه هایی که میخواتن بمون.
35 نفر ادامه دادن.
من زیر انداز پهن کردم و خواااااااااااااااااااااب...
حدود 15.00 بیدار شدم و نهار گرم کردم و خوردم و بعدش هم رفتم یه آبی به تن زدم تو رودخونه! یعنی انتهای لذت بووووود... 30 ثانیه بجر دهانم برای نفس کشیدن، کل بدنم زیر آب سرررررد رودخونه بود...
اومدم چای گذاشتم، چای خوردیم که دیدم کم کم بچه ها دارن میان.
رسیدن، یه اسراحت کوچیکی داستن و حرکت کردیم برای پایین 17.00
گشت رودخان 18.00
حرکت 18.40
در طول مسیر یه قسمتی رو یه تعدادی از بچه که منم جزءشون میشدم با ماسین هایی که در حال عبور از مسیر بودن اومدیم پایین، با نیسان
پایین 19.50
حرکت برای رشت 20.10
رشت 21.45
حرکت 07.00
فومن 08.00
حرکت 08.20
ماسوله 09.05
حرکت 09.30
شیرین دشت 12.00
روزی خاص...
حرکت 17.30
ماسوله 19.15
حرکت 19.35
رشت 21.15
خونه 21.20
ساعت 03.30 از دماوند برسی و صبحش دوباره بخوای با گروه خودت بری کوه خیلیه ها...
حرکت 07.30
سقالکسار 08.30
محل اسکان 08.45
امروز روز تولد گروهمون بود!
این روز گروه گیلسا 5 ساله شد
*** گیلســـــــــــــــــــــــــــــــــا تولد مبارک ***
حدود ساعت 12 همه بچه هارو جمع کردیم.
شیرینی پخش کردیم و یه مراسم تقدیر و تسکر از دوستانی داشتیم که بیشتر برنامه ها باهامون بودن یا از کسایی که روزای خوشی در کنار گروه با هم داشتیم...
بعدش هم میخواستیم یه بازی به شکل مسابقه بذاریم که استقبال خوبی نشد و جوایزی که گرفته بودیم رو با قرعه کشی به برنده گان اهدا کردیم.
حرکت 17.30
مینی بوس 17.45
رشت 18.30
حرکت از رشت 07.10
فومن 07.50
فوشه 08.45
بعد صبحت های کوتاه سرپرست و توضیحات اولیه حرکت کردیم 08.55
محل اسکان 09.45
زیر انداز ها پهن شد و لباس عوض کردیم و رفتیم شنا
رفتیم شنا، چه حالی داد که نگو...
برگشتیم اومدیم یه غذایی زدیم به بدن...
والیبال بازی کردیم... الکی نه که! تور درست کردیم و امتیازی بازی کردیم
بعدش استپ هوایی و وسطی هم بازی کردیم و بعدش دوباره رفتیم شناااااااا...
شنا کردیم و اومدیم بالا لباس پوشیدم تو آفتاب نشسته بودم که علی اومد که دوباره بریم شنا ، اصرار اصرار منم که اصلا دلم نمیخواست رفتم باهاش
اومدیم پیش بقیه بچه ها و آماده شدیم و وسایلمون رو جمع کردیم و حرکت 18.20
فوشه 19.30
یکی از مینی بوس ها اومده بود ولی یکی نه! اونایی که مهمان بودن و اونایی که عجله داشتن رو راهی کردیم رفتن و ما موندیم منتظر که مینی بوس برسه!
اومد و گفت که فلان جا تو ترافیک گیر کرده بودم و فلان... حرکت 20.20
رشت 21.45
خونه 21.55
حرکت از رشت 07.00
پایه کوه 09.40
حرکت 09.45
برکه 10.45
نزدیک برکه بدلیل آفتاب نمی شد نشست ، کمی که از برکه دور میشدیم میتونستیم زیر سایه درخت ها بشینیم. بعد از پهن کردن زیرانداز ها و جاگیری با چند تا از بچه ها با توجه به تصمیمی که از قبل داشتیم رفتیم برای آبی به تن زدن در برکه رفتیم دیدیم آب خیلی کثیفه، در حدی که رنک آب سبزه
ولی ما تصمیمی بگیریم اونم از قبل، باید انجامش بدیم و لباس عوض کردیم و رفتیم... البته فقط دو نفر! آب سردی بود کم کم رفتیم، عمق زیادی نداشت نشستیم توی آب که کل بدنمون خیس بشه و یکمی هم آب پاشی به سمت هم . خنده و شوخی و چند تا عکس و تموم
رفتیم پیش بقیه بچه ها و نهار خوردیم و بعدش هم یکمی استپ هوایی بازی کردیم ...
حرکت 17.30
پایین 18.20
حرکت 18.30
رشت 20.30
خونه 20.45
حدود 45 نفر بودیم.
حرکت از رشت 06.00
ماسوله 07.45
خلیل دشت 12.00
حرکت 16.30
ماسوله 18.40
حرکت 19.15
رشت 20.45
خونه 20.55
حرکت از رشت 06.00
پایه کوه 07.40
حرکت 0800
امامزاده 10.10
نصفی از بچه ها موندن و 21 نفر رفتیم برای غار 10.25
دهنه غار 13.50
رفتیم داخل غارو یه گشتی زدیم و برگشتیم.
حرکت از غار 14.45
امامزاده 18.00
بعد از خوردن انواع مختلف غذا و گرفتن عکس یادگاری، حرکت 18.45
پایه کوه 20.30
حرکت 20.45
رشت 21.55
حرکت 7.00
رسیدن 9.40
بعد از مشخص شدن مکان نشستنمون رفتیم برای فرود از آبشار.
یکی از دوستان که تو کار کارگاه زدن و فرود و ... مهارت داشت زحمت این کارهای اولیه رو کشید و بعدش به نوبت هرکی که دوست داشت و تواناییش رو هم داشت میرفت برای فرود.
من بعد فرود که خیلی هم لذت بخش و دوست داشتنی بود رفتم برای شنا در زیر آبشار.
کلی مسیر رو طی کردم تا رسیدم به رودخانه ای که از آبی آبشار ایجاد شده بود و بعد تعویض لباس با تیشرت و شلوار رفتم داخل آب و مسیری رو در پیش گرفتم که به آبشار ختم میشد و برای رسیدن به آبشار مسیر دیگری نبود جز اینکه از بالای آبشار بپری تو آب که خیلی دل جرات میخواد همچین کاری مثل تو دست گرفتن جونته!!! مسیر رودخونه رو برعکس مسیر آب طی کردم... آب خیلی سرررررررررررد بود. از ابتدای مسیر آبشار دیده نمیشه و یه پیچی در مسیر داره که بعد رد کردن پیچ آبشار با اون هیبتش دیده میشه. پیچ رو که رد کردم اون آبی که از آبشار تو هوا پخش میشد میخورد تو صورتم و بخاطر سرررررررد بودنش نفسم داشت بند میومد... مثل رفتن زیر دوش آب سرررررد... یکم تو همون وضعیت موندم و نفسم که جون گرفت به مسیرم ادامه دادم و تا جایی که میتونستم نزدیک شدم به آبشار. خیلی هیجان داشت... جایی بودم که بچه های گروه بالای سرم داشتن فرود میکردن. شاید اگه تنها نبودم و یکی دیگه هم همراهم بود یه شیرجه ای به زیر آبشار میزدم ولی چون تنها بودم توان این ریسک رو نداشتم و بیخیال شدم. آب فقط یه بخشی عمقش زیاد بود. نشستم توی آب که کل بدنم توی آب باشه و چند باری هم سرم رو بردم زیر آب. خیلی لذت بخش وو زیبا بود، تصمیم گرفتم که برم دوربینم رو هم بیارم. برگشتم رفتم پیش کوله ام و دوربینمو برداشتم و از همون ابتدای مسیر شروع کردم به فیلم گرفتم و اومدم بسمت آبشار و یهبار دیگه به صورتی که دوربین رو با دست چپم بالا داشتم رفتم توی آب و بعدش دوباره برگشتم پیش کوله. وقتی رسیدم پیش کوله پشیمون شدم که چرا عکس نگرفتم!!! دوباره برگشتم و چندین عکس گرفتم و برگشتم و تعویض لباس و اومدم پیش بچه ها.
نهار خوردیم و یکم شوخی و خنده... ییهو بارون گرفت... ما هم جمع کردیم و تمووم...
حرکت 16.30
رشت 19.30
خونه 19.45
7.30 حرکت کردیم.
9.15 پایه کوه بودیم ( کوه هم نمیشه گفت! اول مسیر بودیم.)
از اول مسیر دوربین یکی از دوستان دست من بود ، یعنی داد به من که بیارم تا بالا و اگه خواستم عکس هم بگیرم! دوربین چی بود؟ Canon 60D یعنی آخرش بود... منم دوربین حرفه ای ندیده، دم به دم عکس گرفتم
بعد مدتی پیاده روی در جاده ای خاکی رسیدیم به چشمه، تازه گرم شده بودم که گفتن رسیدیم و ته مسیره! 10.45
و باز هم عکس گرفتم و گرفتم و گرفتم...
نهارخوردیم...
و باز عکس...
بازی کریدم...
باز عکس...
بازی کردیم...
باز عکس...
چای خوردیم...
باز عکس...
وسایلمونو جمع کردیم که بیایم...
باز عکس...
جمع کردیم همه بچه هارو که حدود 80 نفری میشدیم...
و عکس یادگاری جمعی رو گرفتیم...
حرکت کردیم 16.50
در طول مشیر باز عکس...
پایین 18.00
رشت 19.30
خونه 19.45
سوار مینی بوس ها شدیم و حرکت کردیم 17.50
و سر کوچمون پیاده شدم و رسیدم خونه 19.20
هدفممون گلدیان رودبار بود ولی بدلیل دیر اومدن 4 نفر از بچه ها دیر حرکت کردیم و برخوردیم به ترافیک برگشت مسافران نوروزی از شهرمون به شهر خودشون و با مشورت بچه تصمیم بر این شد که بریم نقله بر.
حرکت 6.50پایه کوه 8.35
در طول مسیر یه جا یه درختی از جا کنده بود بدلیل برف بهاری که در طول هفته اومده بود. مسیر بسته شده بود. به سختی تونستیم بچه ها رو رد کنیم.
نقله بر 10.10
هوا مه گرفته بود و سرد. سریع سعی کردیم آتش رو بر پا کنیم که دوستان گرم بشن و بعدش شروع کردیم به بازی...
استپ هوایی ، پانتومیم ، وسطی و ...
16.05 حرکت کردیم برای پایین
به اون درخت که رسیدیم بکمک یکی از بچه ها از زیر درخت یه راهی باز کردیم که باز به سختی یکی یکی بچه ها بدون کوله رد شدن.
17.20 رسیدیم پایینمینی بوس هم اومده بود و نشستیم و اومدیم رسیدیم به روستا سه نفر آقا جلومون رو گرفتن!
دیگه توضیح نمیخوام بدم که چه گفتن... به چه چیزی گیر الکی دادن...
فقط من موندم مردم اونجا یعنی افراد بهتری نداشتن بهشون رای بدن و منتخبشون بشن!
یه ده دقیقه ای وقتمون رو گرفتن...
رشت 18.45
خونه 18.50
حرکت از رشت 5.30
ماسوله 7.00
خمارنساء 9.00
قرار بود ما چند نفری بریم توریشوم ولی مشورت کردیم با دوستان گفتیم اگه بریم توریشوم نمیتونیم به موقع برسیم به بقیه بچه ها، بهمین دلیل منصرف شدیم و پیش بقیه موندیم و کلی هم خوش گذشت
مافیا بازی کردیم در حد چی... خیلی حال داد
حرکت از بالا 16.00
ماسوله 17.20
رشت 19.00
حرکت از رشت 7.20
رستم آباد 9.10
حرکت از پای کوه 9.20
چرپه 10.10
حرکت از بالا 15.55
پایین 16.35
حرکت 17.10
رشت 18.20
حرکت از نیرودریایی 6.30
فومن 7.50
حرکت 8.15
ماسوله 9.30
حرکت 9.40
استراحت بین مسیر 15 دقیقه
شیرین دشت 11.30
بعد خوردن کمی غذا و اینور و اونور...
رفتم برای درست کردن پیست برای سر خوردن
برف خوبی تاز باریده بود و نرم بود، موقعی که مینشستی نشست میکرد. تیوپ گرفته بودم، باد زدم و چندین بار به آرامی از بالا اومدم تا پایین تا پیست آماده شد...
یکی دیگه از بچه ها هم تیوپ آورده بود.
کلی سر خوردیم و ...
برگشت 15
ماسوله 16.10
حرکت 16.40
رشت 18.25
خونه 18.30
17 نفر بودیم.
قرار 6.15 یخسازی
حرکت 6.20
ماسوله 7.15
حرکت 7.35
چشمه سنگی 10.10
وقتی رسیدم و پیستی که میشد جت اسکی رفت رو دیدم دیگه دست از نمیشناختم که هرچه سریع تر برم برای سر خوردن...
کیسه برای نشستن روش و سر خوردن رو برداشتم و رفتم با یکی از دوستام...
یه ده دقیقه ای فک کنم طول کشید تا رسیدیم به بالاترین نقطه که شیب خیلی زیادی هم داشت، اونقدری شیب بود که هرکسی دل نداشت تا اون بالا بره و از اونجا شروع کنه به سر خوردن! نشستیم رو کیسه و سر خودنمون شروع شد! هنوز چیزی از مسیر رو نیومده بودیم که کله ملق شدییییییییییییم... من باز تونستم خودم رو زود کنترل کنم و به سکون برسم ولی اون رفیقم همونطور پیچ پیچ خورد و یکی سر خورد و ... تا رسید به پایین. یکی اومد اونجا بگیرتش که اونم افتاد... و البته خوشبختانه آسیبی به همراه نداشت و در سلامت کامل بودیم.
از اونجایی که بودم دوباره شروع کردم سر خوردن و اومدم تا پایین... وای که چه حالی داد.
چندین و چندین و چندین و چندین بار سر خوردییییییییییییم... حسابی که حجال کردیم و عکس و فیلم گرفتیم دیگه بیخیال شدیم و اومدیم توی جمع بچه هایی که تنبل بودن و به محض رسین نشسته بودن...
یه برنامه برف بازی هم داشتیم که دوتایی اومدن به هدف کشتن من و خوشبختانه تونستم یکی رو بگیرم و نگه دارم ولی اون یکی تا میتونست تا جایی که دیکه نمیدونم دلش رحم اومد یا اینکه خودش خسته شد منه بی دفاع رو زد... فقط کاری که میتونستم بکنم این بود که محکم اونی که داشتم رو نگه دارم که اونم به اونی که در حال زدنم بود اضافه نشه!!!
بعد از جان بدر بردن از این مرحله یکی دیگه اومد کل کل کرد گفتم بریم تن به تن و رفتییییییییم... دو سه باری در حد ترکوندن بردمش و پشتشو به زمین زدم و برف زدمش ولی نترکوندمش... تا دیگه خودش بیخیال شد...
یه آقای سن بالایی هم همراهمون بود که کلا گیاه خوار بود و هرچیزی که حیوانی بود حتی تخم مرغ هم در برنامه غذاییش جایی نداشت. خیلی آدم جالبی بود، دومین باری بود که میدیدمش و بر خورد داشتم باهاش... به کمک دوستان برای جمع آوری هیزم و استادی همون آقا آتش خوبی درست کردیم و دور همی گرم شدیم. در آخر این آقا که دوستان به شوخی قارچ خور صداش میکردن قارچ کبابی مخصوص خودش رو روی ذغال بدست اومده از آتش درست کرد و به علت تعداد افراد قارچ طلب زیاد بود بمن یه دونه رسید... من کلا زیاد قارچ خور نیستم یعنی زیاد حال نمیکنم ولی این یه چیز دیگه بوددددددددد...
در انتخها هم عکسی دست جمعی و اتمام برنامه و حرکت به سمت شهر... 15.30
پایین 16.30
حرکت 16.45
رشت 18.40
خونه 18.45
قرار ساعت 6.15 یخسازی
حرکت از رشت 6.45 یخسازی
دوستان زیر انداز از خاطرشان رفته بود و من با ماشین یکی از دوستان که از انزلی همیشه با ما میومد رفتیم خونه و من زیر انداز برداشتم و رفتیم و به مینی بوس رسیدیم.
فومن 7.15
فومن چندین نفر بهمون اضافه شدن و حرکت کردیم.
از فومن 7.30
ماسوله 8.20
خیلیییییییییییی سرد بود! همه سریع لباس هاشون رو زیاد کردن تا در مقابل سرمای بنظرم لذت بخش، خودشون رو حفظ کنن.
حرکت برای شیرین دشت 8.30
مسیر جاهاییش یخ زده بود و لیز بازاری بود واسه خودش و جا نمونه بگم که خودمم که لیز قشنگ خوردم که قشنگ تابلو شدم چون باتوم تو دستم بود ولی ازش استفاده نمیکردم
مسیر کمی طولانی شد بخاطر همین چیزا ولی مسیر زیبا بود با برف خوشگل.
گهگاهی برای رفع خستگی یکی از دوستان داد میزدن:
به افتخار گروه خوب و پرشور گیلسا، "هیپ هیپ..." بقیه داد میزدن "هوووووووووورا..." چند بار بعد از تکرار از جمله، نفر اول می گفت "هیپیپیپیپیپ..." بقیه داد میزدن "هووووووراااااااااااااااااااااااا..."
و بالاخره رسیدیم...
شیرین دشت 10.50
بعد از مستقر شدنو کمی هیزم جمع کردن از برای آتش و گرم شدن افراد یخ زده، رفتیم برای سرسره بازی روی برف، بقول یکی از دوستان "جت اسکی"
اینقدر سر خوردیم رفتم پایین و به سختی اومدیم بالا که دیگه دیگه...
یه بارم دستم خیلی سرد شده بود که پناه آوردم به آتشی که رها شده و بی حال بود اول یکم جان دادم بهش و بعد ازش استفاده کردم برای جان دادن به انگشتان از دست رفته خودم.
و دوباره رفتم برای سر خودن...
این بار هم فیلم گرفتیم و هم عکس، خیلی خوب شده بودن، عکس ها منظورمه.
از سرسره بازی که دست کشیدیم اومدیم یکمی غذا زدیم به بدن و بعد بچه ها رو جمع کردیم برای برف بازی که البته بقول دوستمون برف بازی ما اینطور نیست که روبروی هم با فاصله بمونیم و به هم برف بزنیم بلکه منظور از برف بازی همون کشتی کج در برف میباشد
وایییییی که چه حالی داد...
من فقط یه گلوگه برف خورم اونم اشتباهی و از فاصله دو متری! اونم کجا؟! مسقیم توی صورتم و چشم چپ رسما تا چندین دقیقه چیزی نمیدیدم!
بعد بر ف باز هم کم کم جمع کردیم برای برگشتن...
عکس جمعی یادگاری رو هم گرفتیم و حرکت 15.00
قبل حرکت یه یخ شکنی داشتم که بستم کف پوتین واسه اینکه هم خودم سر نخورم و هم اینکه اگه جایی سر بود بتونیم به بقیه کمکی در توانم داشته باشم.
و واقعا هم عالی بود
ماسوله 16.45
حرکت برای رشت 17.00
رشت 18.45
(26 نفر بودیم، 15 تا پسر، 11 تا دختر)
حرکت از رشت 5.45
ماسوله 7.30
کوه روبار 10.30
نهار بال و کباب مرغ داشتیم
وسطی هم بازیم کردیم با دوستان
برگشت 15.15
ماسوله 17.45
رشت 19.45
( 25 نفر بودیم، 18 نفر آقا، 7 نفر خانوم.)
در این برنامه مسئولیت مشکل و سخت عقب داری بر عهده من بود .