X
تبلیغات
رایتل




استان گیلان : سماموس 3620، بغرو داغ 3175، شاه معلم 3108، آق داغ 3005، تیلار 2900، سوباتان 2900، عجم داغ 2900، آسمان کوه 2880، پشته کوه 2867، گدوک 2750، درفک 2733، لاسه سر 2690، لاس پشته 2680، تری شوم 2650، کله قندی 2650متر

جمعه 13 تیر‌ماه سال 1393

اردبیل ، شاهبیل ، سبلان 4811 (1)

غروب با سینا رفتیم ترمینال برای گرفتن بلیط ولی از رشت به اردبیل بلیط نبود و راهنماییمون کردن که بریم ایستگاه بمونیم و اتوبوسهای تهران رو گذری بشینیم و بریم.

یکی از بچه ها بهمون گفت این وقتی که شما دارید میرید سالگرد نمیدونم کدوم کوهنورد بزرگ اردبیل و در این روز به کسی اجازه صعود نمیدن و زنگ زد با یکی از بچه های اردبیل که دوستش بود صحبت کرد و اون زنگ زد هیئت اردبیل و گفت که بله اجازه صود نمیدن و من ضد حال خورده اومدم خونه و منتظر که سینا بره با جواد هم فکره بکنه و برنامه جدیدی واسه جای دیگه بریزن و بمن خبر بدن که چه ساعتی کجا بمونم.

کلی وقت گذاشتم و کوله رو چیدم و چندین بار اشتباه شد و دوباره چیدم و بالاخره آماده شدم و حرکت کردم 23.30

ایستگاه انزلی 00.00

رسیدم سر ایستگاه و بچه ها رو پیدا کردم و حالا باید منتظر میموندیم که شاید اتوبوسی که از تهران بسمت اردبیل میره جا داشته باشه و اینجا نگهداره و ما سوار بشیم و بریم!

سر ایستگاه سواری ها هم منتظر مسافر بودن که برن اردبیل ولی کرایشون از اتوبوس گرونتر بود.

ما همچنان منتظر اتوبوس بودیم و در این فاصله رفتیم کبابی که همونجا بود چند سیخ کباب گوشت و شیرین گوشت زدیم و یه چایی هم پشت بندش و باز منتظر... ما منتظر و صاحب یکی از ماشین ها دائما رو مخمون بود که بیاید بشینید بریم!

خلاصه اینکه بعد کلی معطلی و نیومدن اتوبوس کم کم راضی شدیم و یارو رفت سه تا کوله بزرگ مارو بزور همراه با یه گیسه غوره ای هم که خودش داشت جا داد توی صندوق عقب، البته جا نداد فقط یه جوری گذاشت و با طناب در صندوق رو بست و محکم کرد!

و حالا منتظر نفر چارمی بودیم که بیاد و ماشین پربشه بریم!

نفر چهارمی هم بود ولی آستارا میرفت! صاحب ماشین میگفت: یکم من تخفیف میدم یکم شما چهار نفر گرونتر بدید و بریم!

تو همین ماجراها بودیم که یهو دیدیم ماشینو روشن کرد و رفت! منو میبینی! کلی پول هر کدوم از کوله هامون بود!

زنش که اون دکه کبابی رو میچرخوند اومد سمت ما که به خنده گفت کوله هاتون رو برداشت و فرار کرد! با دیدن چهره خانومش که خانووم خیلی محترمی بنظر میومد یکم آروم گرفتم ولی باز دنبال دلیل این کارش میگشتم که چند دقیقه بیشتر نشده بود که دیدیم یه اتوبوس اومد! صاحب ماشینه شانسی که آورد اتوبوسه اصلا نگه نداشت و رفت! اگه میموند و جا میداشت و مابدلیل نبود کوله هامون نمیرفتیم اونوقت بود که وقتی میمود حالیش میکردیم زرنگی یعنی چی!!!

اون پسره که آستارا پیاده میشد راضی شد که کمی بیشتر کرایه بده و ما هم راضی شده بودیم چون خیلی داشتیم معطل میشدیم!

حرکت 01.55

تو راه خوابیدیم...

آستارا 04.40

آستارا که تعدادمون شد سه تا یکیمون رفت و جلو و ما راحت تر خوابیدیم تا اردبیل.

اردبیل 05.50

رفتیم پایانه مینی بوس اردبیل ولی بدلیل ماه رمضان تعطیل بود و گفت اگه بیست نفر باشید زنگ میزنم میبی بوس بیاد!

رفتیم سر ایستگاه سواری ها و کلی چونه زدن سر قیمت، خلاصه یه راننده که فارسی اصلا بلد نبود سر 45 تومن توافق کردیم و مارو برد تا شاهبیل.

حرکت 06.10

شاهبیل 07.35

لندروور هایی که اونجا بودن با دیدن ما سریع یکیشون اومد که مارو ببره تا پناهگاه! نمیخواستیم با ماشین بریم! پرسیدیم چند؟ کفت ماشین 75 تومن! 7 نفر میشینیم میشه نفری 12500! و ما اگه میخواستیم بریم باید سه نفری 75 رو میدادیم!!!

یکم الکی وقت گذروندیم و بند پوتین سفت کردیم و حرکت کردیم...

حرکت 08.15

تله کابین در حال ساختی که مدت ها بود متوقف شده بود، بعضی ها میگفتن ترک های غیور جلوشو گرفتن و نذاشتن طبیعتشون رو خراب کنن (بنظر کار عاااااااالی ای کردن)، رو تموم کردیم و نشتیم برای استراحت چیزی خوردن 09.30

حرکت 09.45

رفتیم و رفتیم تا جاییکه پناهگاه دیده شد 10.25

حرکت 10.45

قبل پناهگاه ، یه ساختمان نیمه ساختی هستش که بهش میگن جانپناه سپاه، اونجا رسیدیم یه استراحت کوتهی داشتیم 11.45

حرکت 11.55

پناهگاه 12.25

رفتیم داخل یکی از اتاق های پناهگاه و بساطمون رو پهن کردیم و نهارمون رو آماده کردیم و نهارو زدیم.

یکمی استراحت کردیم و کم کم آماده شدیم جهت رفتن برای هم هوایی.

حرکت 15.05

یکم که رفتیم بالا من حالم از وضعیت نرمال خارج شد و کم کم نامیزان شدم!

یکم نشیتیم و بعد چند دقیقه بلند شدیم و یه آهنگی هم با گوشی گذاشتمو از آهنگ انرژی رفتم و راجت تر رفتیم بالا و یکم  دیگه بالا نشستیم و عکس گرفتیم و برگشتیم پایین 16.30

پناهگاه 17.15

چند ساعتی خوابیدیم و بعدش بلند شدیم و بساط شام رو آماده کردیم شام زدیم 22.30 - 23.00

خواب 23.20


بیدارباش 07.00

بدلیل تاخیر یکی از دوستان دیر تر از اون چیزی که میخواستیم حرکت کردیم! 08.45

منو سینا نمیدونستیم از این به بعد باید همیشه شاهد این چنین تاخیر ها باشیم! چون ایشون اولین مشکلش در بستن کیسه خوابش بود!!!

تا جایی که دیروز اومده بودیم بدون هیچ مشکلی اومدم و لی کم کم که ازون جا رد میشدیم نا میزان میشدم! دو سه باری در طول مسیر جهت استراهت چند دقیقه ای موندیم چیزی هم در اون فاصله خوردیم.

تو راه هرکی مارو میدید بعد سلام و درود یه چیزی در مورد موهام میگفتن بهمون و یه جا دو نفر ازم خواستن که باهاشون عکس بگیرم و عکس گرفتیم باهم 

پیش سنگ مهراب که رسیده بودیم دیگه رسما حالی برام نمونده بود ولی با این امید که چیزی از مسیر هم نمونده خودمو سرپا نگه داشتم و رفتیم.

هی وای... وقتی رسیدیم و چشمم به دریاچه نیمه یخ زده افتاد...  13.15

آدم خیلی احساسی ای هستم ولی در طول 24 سنی که دارم تا حالا اشک شوق نریخته بودم!

با دیدن دریاچه به صورت غیر ارادی اشکم سرازیر شد و جهت تشکر از دوست عزیزم سینا به آغوش گرفتمش و دیدم اونم مثل من داره اشک میریزه...

خیلی خیلی لذت بخش بود...

سختی زیادی رو تحمل کرده بودم تا به اونجا رسیده بودم! یه بار هم زمستان قبل بدلیل نداشتن پوتین مناسب برای زمستان برنامه خیلی خوب سبلان رو از دست داده بودم و کلی حسرت خورده بودم!

سینا خیلی ممنونم ازت 

یکمی دنبال جای مناسبی برای برپایی چادرمون گشتیم و یه جایی رو انتخاب کردیم و چادرمون رو بلند کردیم و زیراندازمون رو پهن کردیم و خوابیدیم! و استباه من همین بود و بهم گفتن نخواب ولی خیلی خسته بودم و گوش ندادم و خوابیدم!

وقتی که دوتا از دوستانمون (جواد و حسن) رسیدن و از خواب پاشدیم سرم درد میکرد 18.00

دیگه نخوابیدیم و اومدین دوستامون یکم حال هوامون عوض شد ولی من حال خوشی نداشتم! هرچقدر سینا بهم میگفت برو بیرون یه دوری بزن و بیا گوش نمیدادم و اشتباه میکردم!

دوستامون بعد اینکه اومدن چند دقیقه ای پیش ما موندن، حسن همراه خودش کشک خشک داشت که میگن خیلی مقوی و پرانرژیه و دید حالم بده داد که من بخورم ولی گذاشتم دهنم دیدم بویی که داره بیشتر حالمو داره بد میکنه! چون گفت توی دهنت نگه دار که آب بشه! یه جورایی مثل آبنبات بخورم! ولی دیدم نمیتونم دادن سینا خوردش! حسن و جواد رفتن که چادر خودشون رو برپا کنن و تو همین فاصله سینا دوباره از خوبی کشک گفت! گفتم خوب بده بزور میخورم و اومدم دندان بزنم و زود بخورم ولی موقع فرو دادن آبش ییهو دیدم دارم بالا میارم و سریع خودمو پرت کردم از چادر بیرون و .... 

جواد و حسن بعد برپایی و چادرشون و مستقر شدن اومدن تو چادر ما.

باهم ورق بازی کردیم، کلی بازی مفرحی بود و کلی خنده و شوخی ولی حیف من حالم خوش نبود!

با هم شام خوردیم و بعدش موقع خواب اونا رفتن چادر خودشون و ما هم چادر خودمون... (حدود 23.00)

خوابیدیم و هروقت که از خواب بلند میشدم میدیدم حالت تهوع دارم و در طول شب دوبار بالا آوردم... واسه اینکه مزاحم خواب بچه ها نشم در سکوت کامل کارامو میرکردم و تو پلاستیک کارمو میکردم و بعدش پلاستیکو میداشتم بیرون چادر! 


بیدار 05.45

همونطور که گفتم تاخیر دوستمون ابنجا هم باعث تاخیرمون شد! هم در بیدار شدن و هم کیسه خواب و هم جمع کردن کوله ش!

صبحانه خوردیم و حرکت کردیم 07.45

یکم که اومدیم پایین حالم بهتر شد ولی کامل میزان نشده بودم! یه جایی جهت استراحت مکث کرده بودیم دیدم که دوتا گروه از گیلان اومدن و با هم احوال پرسی کردیم و چندتا آشنایی دادیم و اونا رفتن...

اینجا هم دونفر از موهای من خوششون اومده بود و ازم خواستن که باهاشون عکس بگیرم 

تقریبا نزدیک ارتفاعی بودیم که دوروز قبل برای هم هوایی اومده بودیم که برای استراحت موندیم و من باز دیدم حالت تهوع دارم و یکم که موندم تشدید شد و بالا آرودم و بعدش دیگه کلا خوب شدم 

پناهگاه 11.00

همین که رسیدیم یه آقایی اومد گفت که پایین میاین؟! گفتم آره، گفت خوب منم میخوام بیام، پس بریم. گفتم ما یه 15 دقیقه کمش هستیم بعد میریم.

چون لند رور ها تا پر نمیکردند حرکت نمیکردند یا اینکه تو کرایه همه رو حساب میکردی تا حرکت میکردند. 6 نفر 75 هزار تومن!

تو این فاصله رفتیم گواهی صعود گرفتیم 

حرکت 11.30

تجربه اول نشستن در لند رور! دنیاییه واسه خودش 

شاهبیل 12.00

رفتیم آب گرم 12.30

چه حالی داد، خستگی به کل گرفته شد انگاری... استخر آب سرد هم رفتیم...

بیرون 13.30

راننده ای که جواد و حسن باهاش اومده بودن بهشون شماره داده بود که اومدید زنگ بزنیم من میام دنبالتون و بچه ها زنگ زدند تا ما رفتیم آب گرم و اومدیم و چند دقیقه هم نشستیم، رسید.

حرکت به قوطورسویی جهت زدن کباب گوسفندی به بدن 14.00

رسیدیم، آقای کامران رفت قصابی رفیقش و به اندازه 2 کیلو گوشت از گوسفندی که خودش گفت صبح سر زده، برامون کشید، خرد کرد و به سیخ هم کشید. بهمون ذغال و منقل هم داد و کنار رودخونه نشستیم، باهامون کمک کرد تا کباب رو حاضر کنیم... حسن رفت نانوایی ولی نانش آماده نبود و ناچار شدیم که بسته بندی بگیریم و اومدیم شروع کنیم به خوردن که آقای کامران گفت من روزه ام! مارو میگی! ضد حالی شد! گفتیم خوب چرا از اول نگفتی؟! گفت شما راحت باشید! من مشکلی ندارم. ماهم دیگه نمیشد که نخوریم! خوردیم ولی... یه حال اساسی داد که نگو... جاتون خالی...

حرکت از قطورسویی 15.30

مارو از مسیر دیگه ای غیر مسیر اصلی آورد، خاکی بود، کمی بیشتر طول کشید ولی مسیر قشنگی بود، سمت راست جاده کوه و دشتی که جاه هایی پر بود از گل شقایق و سمت چپ هم دشتی بود که جاه هایی چوپانان چادر زده بودند...

اردبیل 17.30

رفتیم ترمینال و اتوبوس برای رشت، بلیط گرفتیم و بعد نیم ساعت حرکت کردیم 18.00

موقع شام پیش رستورانی نشت و رفتیم شام رو زدیم و حرکت و خواب تا رشت 00.30

خونه 01.05